تبليغاتX
دل نوشته ها
دل نوشته ها

دل سوخته تر از همه دل سوختگانم ...


اندازه خواستن

مرد جوان نزد سقراط آمد و به طور سرسری گفت : ای سقراط بزرگ برای کسب معرفت نزد تو آمدم.

سقراط مرد را کنار ساحل برد و دستی به آب زدند . سقراط سر جوان را به مدت ۳۰ ثانیه زیر آب فرو برد و وقتی او را رها کرد از او خواست تا بیرون از آب آمده و نفسی بکشد . از او خواست تا خواسته اش را تکرار کند .

مرد جوان بریده بریده گفت : معرفت ای بزرگ.

سقراط مجددا سر او را به زیر آب برد و این بار کمی بیشتر سرش را زیر آب نگه داشت پس از چندین بار تکرار سقراط پرسید : چه می خواهی ؟

مرد جوان نفس نفس زنان گفت : هوا ... من هوا می خواهم .

سقراط گفت : خوب است . حالا هر وقت که معرفت را به اندازه هوا خواستی آن را بدست می آوری ...  

شنبه 6 تیر1388 |

...

دوباره باز خواهم گشت

با دلی پر

 

دوشنبه 1 تیر1388 |

درس عاشقی

بر لب جوی کنار کسی که دوستش داشتم نشسته بودم . او کف دستش را در جوی فرو برد و آن را بیرون آورد و به من نشان داد و گفت : آبی که کف دستم جای گرفته است را می بینی ؟ این نشانه عشق من است .

و به راستی چنین بود مادامی که دستانمان را با دقت باز نگه داریم آب در کف دستها باقی می ماند اما اگر انگشتانمان را سخت و سفت به هم بچسبانیم و سعی کنیم که آب را به اجبار در دستمان حفظ کنیم با کوچکترین تکانی آبها به زمین سرازیر می شوند . این بزرگترین اشتباهی است که مردم در هنگام عاشق شدن مرتکب می شوند . آنها می خواهند عشق را به اجبار حفظ کنند . به آن امر می کنند از او انتظار دارند بدین گونه است که عشقشان همچون همان آبها با کوچکترین تکانی از بین می رود و نابود می شود . عشق باید آزاد باشد . شما نمی توانید طبیعت عشق را تغییر دهید . اگر کسی را دوست دارید اجازه بدهید آزاد باشد . اما انتظار گرفتن نداشته باشید نصیحت کنید اما امر نکنید . خواهش کنید ولی دستور ندهید .

شنبه 19 بهمن1387 |

دنیا مثل آینه است ...

یک روز وقتی کارمندان به اداره رسیدند ، اطلاعیه بزرگی را در تابلوی اعلانات دیدند که روی آن نوشته شده بود : « دیروز فردی که مانع پیشرفت شما بود درگذشت . شما را به شرکت در مراسم تشیع جنازه که ساعت 10 در سالن اجتماعات برگزار می شود ، دعوت می نماییم .»

در ابتدا همه از دریافت خبر مرگ یکی از همکارانشان ناراحت می شدند ، اما پس از مدتی ، کنجکاو شدند که بدانند کسی که مانع پیشرفت آنها در اداره می شده که بوده است . این کنجکاوی ، تقریباً تمام کارمندان را ساعت 10 به سالن اجتماعات کشاند . رفته رفته که جمعیت زیاد می شد ، هیجان هم بالا می رفت . همه پیش خود فکر می کردند : « این فرد چه کسی بود که مانع پیشرفت ما در این اداره بود ؟ به هر حال خوب شد که مرد  .»

کارمندان در صفی قرار گرفتند و یکی یکی نزدیک تابوت می رفتند و وقتی به درون تابوت نگاه می کردند ، ناگهان خشکشان می زد و زبانشان بند می آمد .

آینه ای درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه می کرد ، تصویر خودش را می دید . نوشته ای نیز بدین مضمون در کنار آینه بود : « تنها یک نفر وجود دارد که می تواند مانع رشد شما شود و او هم کسی نیست جز خود شما . شما تنها کسی هستید که می توانید زندگی تان را متحوّل کنید . شما تنها کسی هستید که می توانید بر روی شادی ها ، تصورات و موفقیت هایتان اثر گذار باشید . شما تنها کسی هستید که می توانید به خودتان کمک کنید .

زندگی شما وقتی که رئیستان ، دوستانتان ، والدین تان ، شریک زندگی تان یا محل کارتان تغییر می کند ، دستخوش تغییر نمی شود . زندگی شما تنها وقتی تغییر می کند که شما تغییر کنید ، باورهای محدود کننده خود را کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها کسی هستید که مسئول زندگی خودتان می باشید .

مهم ترین رابطه ای که در زندگی می توانید داشته باشید ، رابطه با خودتان است . خودتان را امتحان کنید . مواظب خودتان باشید . از مشکلات ، غیر ممکن ها و چیزهای از دست داده نهراسید . خودتان و واقعیت های زندگی خودتان را بسازید .

دنیا مثل آینه است . انعکاس افکاری که فرد قویاً به آنها اعتقاد دارد را به او بازمی گرداند . تفاوت ها در روش نگاه کردن به زندگی است .

چهارشنبه 9 بهمن1387 |

هدف

 استادی با شاگردش مشغول گفتگو بود ند . شاگرد که جوان و مغرور بود ، شروع به سخن گفتن درباره ی اهداف و آرزوهایش کرد . در میان سخنانش گفت : راستش من می خواهم آنقدر موفق باشم که قبل از سن 40 سالگی به تمام آرزوهایم تحقق بخشم و به آنها دست یابم . استاد لبخندی زد و گفت : فردی را می شناختم که 70 سال داشت و تنها بود و در این دنیا کسی را نداشت . تنها آرزوی باقی مانده برایش در زندگی سفر به خانه ی خدا بود . با وجود اینکه شرایط رفتن برایش فراهم بود و از نظر مالی هم مشکلی نداشت ، ولی همیشه رفتنش را به تأخیر می انداخت . از او دلیل کارش را پرسیدم . پاسخ داد : از رفتن می ترسم ، تو نیک می دانی که تنها آرزوی زندگی ام ، سفر به مکه است . من هر روز با این آرزو از خواب بیدار می شوم ، کار می کنم ، غذا می خورم ، با دیگران صحبت می کنم و خلاصه با این آرزو نفس می کشم و زندگی می کنم . حتی در خواب رویای خانه کعبه را می بینم و با امید می گویم : روزی خواهم رفت . اما بعد از این سفر ، دیگر با کدامین هدف زندگی کنم و رویای کدامین آرزو را ببینم .

سپس استاد ادامه داد : او دو سال بعد از این گفته هایش به مکه رفت و در همان جا در گذشت . حالا تو می گویی که دوست داری به تمام آرزوهایت قبل از 40 سالگی دست یابی ؟ اگر چنین باشد بعد از 40 سالگی پوچ خواهی شد و دلیلی برای زندگی نخواهی داشت . پس همیشه برای زندگی نیاز به هدف یا آرزویی داریم تا برای دست یابی به آن هدف یا آرزو تلاش کنیم و به زندگی با شادابی ادامه دهیم . شاگرد سکوت کرد و به فکر فرو رفت .

من هم سکوت می کنم . تا آپ بعدی بای.

یکشنبه 6 بهمن1387 |

مهم این نیست که قشنگ باشی قشنگ این است که مهم باشی

یه عکس از خودم در باغمون

اینم بگم که باغمون تو شهرستانه نه تهران

شنبه 5 بهمن1387 |

مهر خدا ...

گر نگهدار من آن است که من میدانم***شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد

چوپانی هر روز گوسفندانش را به صحرا می برد عادت داشت تا در یک مکان معین زیر یک درخت بنشیند و گله را برای چرا در اطراف آنجا نگه دارد . زیر درخت سه قطعه سنگ بود که چوپان همیشه از آنها برای آتش درست کردن استفاده می کرد و برای خود چای آماده می کرد هر بار که او آتشی میان سنگها می افروخت متوجه می شد که یکی از سنگها مادامی که آتش روشن است سرد است اما دلیل آن را نمی دانست چند بار سعی کرد با عوض کردن جای سنگها چیزی دست گیرش شود اما همچنان در هر جایی که سنگ را قرار می داد سرد بود . تا اینکه یک روز وسوسه شد تا از راز این سنگ آگاه شود . تیشه ای با خود برد و سنگ را به دو نیم کرد     ... آه از نهادش بر آمد میان سنگ موجودی بسیار ریز مانند کرم زندگی می کرد . رو به آسمان کرد و خداوند را در حالی که اشک صورتش را پوشانده بود شکر کرد و گفت : خدایا ای مهربان تو که برای کرمی اینچنین می اندیشی و به فکر آرامش او هستی پس ببین برای من چه کرده ای و من هیچگاه سنگ وجودم را نشکستم تا مهر تو را به خود ببینم .

این داستان کاملاْ واقعی است .

 

جمعه 4 بهمن1387 |

نجات عشق ...

در جزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند : شادی ، غم ، غرور ، عشق و ...

روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت همه ساکنین جزیره قایق هایشان را آماده کردند و جزیره را ترک کردند اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند چون عاشق جزیره بود وقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت عشق از ثروت که با قایقی با شکوه جزیره را ترک می کرد خواست و به او گفت : آیا می توانم با تو همسفر شوم ؟ ثروت گفت : نه ! مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم هست و دیگر جایی برای تو وجود ندارد .  عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکانی امن بود کمک خواست غرور گفت : نه ! چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای من را کثیف خواهی کرد . غم در نزدیکی عشق بود . عشق به غم گفت : اجازه بده تا من با تو بیایم . غم با صدای حزن آلود گفت : من خیلی ناراحتم و احتیاج به تنهایی دارم .

عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد وی آنقدر غرق شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را هم نشنید . آب هر لحظه بالا و بالا تر می آمد و عشق دیگر نا امید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت : بیا من تو را خواهم برد سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد . وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود چقدر به گردنش حق دارد ! عشق آنقدر خوشحال بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد ! عشق نزد علم که مشغول حل مسئله ای روی شنهای ساحل بود رفت و از او پرسید آن پیرمرد که بود ؟ علم پاسخ داد : زمان ، عشق !؟

عشق با تعجب گفت : اما او چرا به من کمک کرد ؟ علم لبخندی خردمندانه زد و گفت : زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است ........

چهارشنبه 2 بهمن1387 |

مشروطیت

دوستان خوبم در آستانه ی مشروط شدنم دعام کنید

من هیچ وقت درس خوندن رو دوست نداشتم ولی تا قبل از دانشگاه همیشه درسم خوب بود ولی محیط دانشگاه اونقدر بده که اصلاْ نمی تونی به درس خوندن فکر کنی گرچه من همیشه سر به زیر می رم و سر به زیر هم برمی گردم ولی باز نمیشه درس خوند من آرزوهای بزرگی تو سرم دارم که هیچ ربطی به درس خوندن یا نخوندن نداره .

می خوام اون طوری که دوست دارم زندگی کنم نه اینکه به زور درس بخونم تا پوز بچه های فامیل یا همکلاسی ها رو بزنم .

دعا کنید این دو سالی که برای فوق دیپلم می خونم زودتر تموم بشه تا بتونم برم دنبال کاری که دوستش دارم.

سه شنبه 1 بهمن1387 |

باریکتر از مو

آنا سیتینزا تعریف می کند که پسر کوچکش با کنجکاوی کسی که واژه جدیدی را می شنود : اماهنوز معنای آن را نمی فهمد از او پرسید : مامان : پیری یعنی چه ؟

آنا پیش از اینکه پاسخ بدهد : در کمتر از یک ثانیه به گذشته سفر کرد و لحظات مبارزه ، دشواریها و نومیدی های خودش را به یاد آورد و تمام بار پیری و مسئولیت را بر شانه هایش احساس کرد . چشم هایش را به سوی پسرش برگرداند که خندان منتظر پاسخی بود .

آنا گفت : پسرم به صورت من نگاه کن این پیری است...

و پسر چروک های آن صورت و اندوه آن چشم ها را تماشا کرد . اما معلوم نیست ، چه باعث شد که پسرک با تعجب نگاه نکند و پس از چند لحظه جواب بدهد : مامان ! پیری چقدر قشنگه !!! ...

 

دوشنبه 30 دی1387 |



از دورها چه زیباست ، امواج آبی عشق
اما دریغ و افسوس ، چون می رسی سرابه
سلام
من مهدی هستم متولد 13/6/1369 در تهران . دانشجوی کامپیوتر در دانشگاه آزاد اسلامشهر . فوتبال رو خیلی دوست دارم و عاشق تیم های استقلال و اینتر هستم .
خیلی ممنون که لحظات گرانبهای خودت رو اینجا می گذرونی .



مهدی
اصغر

دریافت جدیدترین نرم افزز ها
سایت تخصصی موبایل
سرویس وبلاگ رایگان سپهر
هاست و دامنه برای وبلاگ
خدمات هاستینگ و دامنه
فتوبلاگ رایگان
دانلود موزیک
تبلیفات رایگان
دانشنامه ها
خواتراط یه پنچرگیر هرفه ای
عاشقی
میشولک
درد دل زمونه
نغمه های سحر
فنگ شویی به شیوه ی ایرانی
ناپیدا ولی با ما
فریاد یاس
زمزمه زندگی
یاد داشت های یه دختر کوچولو
پاکی
من و تو-ستایش جون
عشق آسمانی
کلبه دوستان
نامه ای به خدا
دست نوشته های یک پسر پارسی
سورنای ناز
فراموشخانه
قالب وبلاگ


Designed By ParsTheme



Powered By
BLOGFA.COM


دریافت کد موزیک

پیش بینی مسابقات فوتبال با میلیون ها ریال جایزه در سایت بی طرف
*
*
*
*